|
ما حرف ها داریم
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب... خواهد آمد...
|
دیگر همه حوصله شان سر رفته بود...
حتی همان هایی که چپشان پر بود! خداوند روی برگردانده بود انگار، ملائکه محض حضور باری تعالی بود وگرنه حرف های در گوشی شان را بلند بلند می گفتند حرف های دل های خیر مطلقشان را می گفتند... بی حیا ها را ببین، عمری می گذرانند به مستی و حالا یادشان افتاده. حالا تمام فکرهایش بر باد رفته بود. نقشه هایش با نقشه ی خیلی ها یکی درآمده بود، به دست و پای علی و آل اش می افتیم، شفاعت می کنند خدا را قسم می دهیم به همان کسی که با رگ های بریده ی حلقش می آید و خدا هم به همین راحتی ها می گذرد... حوصله ی همه سر رفته بود حتی همان هایی که... درس نوشت: همه ی آفت ها و قارچ های دنیا با روش های فیزیکی و متافیزیکی ریخته اند سرمان تا سر جوی پشته های عملیات کشاورزیمان دنبالمان کرده اند و ما همچنان درگیر بحث های اقتصادی سر کلاس اقتصادیم! هر جلسه هم به این نتیجه می رسند که برویم بمیریم با این اوضاع اقتصادی و من همچنان ورق می زنم نفحات نفت امیر خانی را، شاید چیزی بیشتر از این بحث های صد ساعت یک ریال! که هر روز فقط باعث به ذهن رسیدن یک مطلب جدید می شود برای نوشتن، دستگیرم شود. شدیدا و عمیقا التماس دعا! برچسبها: پایان ترم نزدیک است [ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 ] [ 19:14 ] [ روح الامین ]
[ ]
نمی دانم.
شاید خدا زده پس سر این جماعت که ما یادمان بیاید کجای این زندگی هستیم... چه کاره ایم؟ کارمان چیست؟... که چه داریم و چه نداریم... تو را داریم و حرمتت را نمی توان... هرچه حساب می کنم که چرا... چرا شما؟ شاید از کم کاری ما بوده خاطرات ذهنم می گوید علی ع را که سپرند به وهابی ها تا بسازند و برسند به حساب محبانش و خون کنند دلشان را. حسین علی را هم که همین مخملی های خودمان... خود حضرت منتظرش را که همه دست به دست هم، داریم دق می دهیم. قرعه به نام شما افتاده پس، از غفلت ما...
پی نوشت: راست است اینکه می گویند هنوز زمین مرد کم دارد. اگر اینطور نبود که الان این نبود وضعمان... برسید امام زمانی ها ولادت مادرشان نزدیک است، شرمسار نمانیم...
برچسبها: امام نقی ع, امام علی نقی ع, امام نقی, امام علی نقی, یادآوری امام نقی به شیعیان, یاداوری امام نقی, یاداوری نقی, یاداوری امام نقی ع, پوستر امام نقی, پوستر امام علی نقی ع [ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 12:20 ] [ روح الامین ]
[ ]
[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 1:31 ] [ روح الامین ]
[ ]
سر سفره نشسته بودم. خیره شده بودم به بشقاب جلوی روم
از روش بخار بلند می شد، دونه های برنج شروع کرده بودن سر خوردن روی هم... همینطور، آرام آرام... حواسم که جمع شد، دیدم برنج ها کمی ریختن بیرون بشقاب... آدم ها یکباره از دامن تو بیرون نمی روند... آرام آرام، سر می خورند... آرام آرام...
پی نوشت: نداریم!
[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 0:13 ] [ روح الامین ]
[ ]
چوپان چند لحظه ای او را تماشا کردو بعد با صدای بلند تا روزبه بشنود، فریاد زد
- های بره ی کوچک خدا، مرا ببخش. روزبه ایستاد. - چرا باید تو را ببخشم؟ - این سگ ها تو را شناختند اما من که فکر می کردم چوپانم، تو را نشناختم.
ادامه مطلب در ادامه مطلب... ادامه مطلب= اول مطلب برداشت شده از کتاب" او سلمان شد" نوشته ی آقای سید ناصر هاشم زاده. که خوندنش رو به دوستان پیشنهاد می کنم. ادامه مطلب [ جمعه 1 اردیبهشت1391 ] [ 1:28 ] [ روح الامین ]
[ ]
گاهی آدم البته آدم، نه من! می خواهد پناه ببرد به جایی غیر از اینکه هست به جایی دور دور از تمامی آدم های اطراف دور از تمامی این چیز هایی که هست چیز هایی که هیچ طوره اش قابل تحمل نیست... آدم می خواهد خفه شود این وقت ها... شما که می دانی آدم صاحب می خواهد صاحبی که شما باشی صاحبی از آل طه صاحبی از پسران زهرا پی نوشت: پشت دستش را داغ گذاشته بود که دیگر زود جوش نیاورد دیگر حرفی نزند... اما امروز دوباره طاقتش طاق شد داغ را گذاشت روی شعله و شروع کرد به صحبت کردن از آقایش... [ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 21:22 ] [ روح الامین ]
[ ]
پچ پچ راه افتاده بود بینشان... نمی دانستند این دیگر چه اتفاقی بود، زمزمه هایی شنیده بودند اما باور کردنی نبود. بالاخره آمده بود سراغ یکی شان. سرش را گرفته بود پیش گوشش و شروع کرده بود به گفتن... آخرش رفت،از وقتی پدرش نجوا خوانده بود در گوشش دیگر... نمی دانم. دلم...، خانه مان دیگر بدون او... زینب یک گوشه،حسین یک کناری، حسن... موهایش سپید شده انگار... دلم تاب نیاورد خانه ی بدون زهرا را... آخر یکی نیست بگوید خانم من، موهای این دخترها دست های خشن و ضمخت مرا نمی خواهند، دست های لطیف مادر می خواهند. دست من... یکی نبود به او بگوید این پسران مادر میخواهند برای غم های دلشان، برای اینکه بیایی قضاوت کنی بینشان سر نقش کشیدنشان، بعد گردنبندت را دو نیمه کنی، برای اثبات سروریشان و برابریشان... آخر یکی نبود به تو بگوید که مرد این خانه مرد غریب مدینه بعد تو با که از درد خود بگوید از کجا سنگ صبور بیاورد آخ زهرای من، همسر من، بانوی من... و همینطور قطره قطره اشک می چکید از چشمان مردانه اش. سنگ های چاه شروع کردند به شکستن صدا پیچید بینشان. روزی تمام این چاه ها را علی، شاه مردان کنده بود، با دستانش و حالا شکست علی شکست... تمام سنگ صبور های علی یک جا شکستند... [ شنبه 19 فروردین1391 ] [ 20:4 ] [ روح الامین ]
[ ]
می دانی خانه باید محکم ساخته شود. مثلا آجر هایش، سیمان هایش، میله گرد هایش باید خوب باشد. قبلتر ها خانه ها را با خشت میساختند. خوب خشت هم باید خوب باشد. اصلا میدانی باید طاقت داشته باشد. مثلا وقتی علی سر بر دیوار می کوبد دیوار باید که بمیرد و صدایش در نیاید. وقتی خانمی می ماند بین در و دیوار صدایش در نیاید... صدایش در نیاید، نگوید چه دیده، نگوید چه شنیده، نگوید از غریبی، از تنهایی یک مرد، از کبودی های یک یاس... خانه خوب است محکم باشد. مثل دل زهرا قرص باشد وقتی حسین را سپرد دست زینب. وقتی علی را سپرد دست زینب وقتی حسن را سپرد دست زینب... خانه باید دلش قرص باشد... اصلا قرص بودن خانه به دل صاحب خانه است. مثل ایمان صاحب خانه است. صاحب خانه ایمان داشت خدا پس نمی زند دعایش را... پی نوشت: زبانمان برای گفتن از تو کوتاه نیست. بحث سر دست دل است، که کوتاه است از دامانتان بانو... [ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 20:52 ] [ روح الامین ]
[ ]
با شما هستم بله با شما با شمایم خدای روزهای سخت خدای روزهای بارانی خدای روزهای برفی خدای روزها ی کولاک خدای روزهای طوفانی کشتی ها بله با شما هستم نه باران گرفته نه برف می آید نه طوفان و نه چیز دیگری می خواستم بدانم جناب خدا شما خداوند روزهای آفتابی هم هستید؟ ........
پی نوشت: به کار آمدن برای تو چیز بزرگی است. و این مدل بی کاری کلافه ام می کند... نگاه کن خداوندِ همیشه [ دوشنبه 14 فروردین1391 ] [ 0:0 ] [ روح الامین ]
[ ]
آقا ما شکایت داریم. کجا برویم؟ بله شکایت داریم. خیلی رسمی، خیلی محکم، خیلی استوار هم شکایت داریم از چه؟ نپرس آقا، شرمنده شما قاضی را نشانمان بده. ما به خودش می گوییم. جناب حق جناب عدل جناب خدا ما از ارحم الراحمین بودنت شاکی هستیم... بله از همین ویژگی ات شاکی هستیم این روی همه ی نفس ها را زیاد کرده. مارا چه به جهاد اکبر جناب قاضی؟؟؟...
پی نوشت: اعتراف به بی چاره گی کاری نیست که از پسش بر نیایم. اعتراف می کنم نخواهی ام بی چاره ام. مگر تو صاحب ما نیستی؟ پس چه شد؟ [ جمعه 11 فروردین1391 ] [ 10:33 ] [ روح الامین ]
[ ]
شرمنده بانو...
[ چهارشنبه 9 فروردین1391 ] [ 11:59 ] [ روح الامین ]
[ ]
نسبت به نوشته های دیگه ام طولانیه.شرمنده ی اخلاق ورزشی تون! دیوانه ی عاشق زنجیر
آرام آرام که آمدی نفهمیدم فکر کنم پای تو بود سیم ها را قطع کرد هر چه زنگ می زدم کسی خبری از دلم نداشت هی می گفت: مشترک مورد نظر سنگ است. گل است. بی روح است. کلا نیست بی معرفت عیدی نداده رفته... هر چه گفتم سیم ها قطع شده کسی نیامد درستش کند. امروز فکر سیم ها بودم و بی خبری و عیدی خط وصل نکن ها که صدای توپ تحویل سال آمد ماهی ها انگار، همسایه ی دیوار به دیوار سنگر تو بودند صدا برایشان آشنا بود پناه بردند کف تنگ عطرت را فهمیده بودند یکی شان برگشته بود سمت تو نگاه کردم، رد پای تو بود انگار خوب شبیه رد پوتین تو بود رفته بودی... سر سیم های قطع شده ی دلم را چند قدم آن طرف تر پیدا کردم زیاد بودند سیم ها نمیدانم کدام یکی را به کدام یکی وصل کردم که شزوع کرد در گوشم خواندن ارحم من لا یرحمه العباد و اقبل... اشتباه بود حتما ببین دلم را به دل کدام بخت برگشته ای وصل کرده بودم، حتما تنظیمات دلش با چندین و چند درجه انحراف به هم می ریخت، باید میرفت بالای پشت بام دلش دست دراز می کرد... خوب که پرت شدم نگاه کردم تو از همان حوالی رد شده بودی بوی خاکت می آمد ماهی بیرون تنگ جان میداد کسی داد میزد شهید آوردند... بیدار شدم دلم می گفت کسی حوالی صبح از این جا ها رد شد خواب بودی.............................. تمام.
پی نوشت: دست های خالی شاید حرفی برای گفتن داشته باشند اما دست ها ی پر گناه نه ای کاش دست هایم خالی بود... [ سه شنبه 8 فروردین1391 ] [ 14:15 ] [ روح الامین ]
[ ]
نمی دانم دلم واقعا برای چه چیزی تنگ است برای سفر با تو یا برای رفاقت با تو یا برای زنده بودن با تو... همه را نوشت کاغذ را تا کرد،گذاشتش لای پاکت سپید رنگی. رویش را امضا کرد. پایش نوشت برای خودت خود خودت.
تقدیمی: از طرف صاحب این قبرستان پر از سکوت. [ دوشنبه 7 فروردین1391 ] [ 19:36 ] [ روح الامین ]
[ ]
سرما پیچ شده ام انگار.
گاهی می پیچد مرا و گاهی می پیچانم من او را. میان این پیچیدن ها و رها شدن ها انگار..... نمی دانم ولی چیزی از اشک که سوزان تر نداریم. داریم..... سرمای خیلی چیز ها به جانم است. شاید گرمای اشک چاره اش باشد. پی نوشت: در نمی یابی مرا..... [ دوشنبه 15 اسفند1390 ] [ 17:23 ] [ روح الامین ]
[ ]
بی خبر بی خبر هم که نبودیم از تو.
ولی تو آخر غافل گیری بودی حمید آقا. خودت را نشان دادی آخر... بمان که می آییم.... بمان. پی نوشت:خبر رسیده حمید باکری برگشته. باور کن. یک ساعت بعد نوشت:باور نکن!این خبر متاسفانه تکذیب شد! این پست و حذف نکردم گفتم شاید یه نگاهی بندازن بهمون!!!
[ جمعه 12 اسفند1390 ] [ 19:54 ] [ روح الامین ]
[ ]
انقدر سنگ انقلاب و اسلام و شهدا و ایران را به سینه زد،
که سنگ از خجالتش آب شد. [ دوشنبه 8 اسفند1390 ] [ 22:40 ] [ روح الامین ]
[ ]
حال و هواها چقدر فرق می کند.
وب ها را که می گشتم خیلی چیزهای جالبی میدیدم!!! نمی دانم حالا کدام یکی از ماها حالش درست است! چند مدتی است چیزی ننوشتم برای وب. از تن پروری نیست.از ذهن پروری هم نیست. اصلا مگر من مدرک گرفته ام که چیزی را بپرورم؟! من فقط اذن گرفتم که نفس بکشم خدارا. هان؟حوصله تان سر رفت؟ آقا یه فروشنده و یه تولید کننده ی خوب کسی است که روی کالایش بنویسد که چه کالایی است و چه ویژگی هایی دارذ. من هم که نوشتم پس..... صدای موزون اذان می رسد. (چیه مگه هرکی قرو قنبیل اومد موزونه؟!!!) داشتم میگفتم.اینهمه حرف اینهمه فکر اینهمه حال و هوا.... نمیدانم آن بالا میان عرش در اوج عرش هوا چگونه است..... این جا که برای زیستن هوا کم است!
پی نوشت:به قول عباس ریزه:سلامتی خدای مهربان صلوات... [ یکشنبه 23 بهمن1390 ] [ 18:34 ] [ روح الامین ]
[ ]
و مُتَّ فقیداً مظلوماً شهیدا....
نماز وداع سخت بود آقا...سخت. دل کندن از تو و ایام تو ،سخت تر از جان کندن است ارباب... خداحافظ کشته ی اشـــک ها، خداحافظ اسیر گــرفــتــاری ها، خــداحـافــظ پـــســر فـاطــمـه... [ شنبه 24 دی1390 ] [ 14:59 ] [ روح الامین ]
[ ]
رفت سراغ وسایل های داخل صندوقچه، یعنی تنها چیزهایی که از او باقی مانده بود. خیلی وقت بود که گوشه ی کتابخانه خاک میخورد. چند تکه عکس قدیمی که با هم داشتند،دوربین قدیمی که خیلی دوستش داشت، کتاب دعایش.... کتاب دعا را برداشت. جلدش را باز کرد. بی هوا بازش کرد. این صفحاتش خیلی چروک خورده بودند. بوی اشک می دادند. نگاه کرد بالای صفحه را، زیارت نامه ی حسین بود.... صدای ناله های صبحش در گوشش پیچید. اشکش سرازیر شد. یاد چیزی افتاد، آن روز عصر که رفته بود پیشش از مردی شنیده بود. ((_خدارحمت کنه.بخشید. این بنده خدا با شما نسبتی داره؟ _بله،همسرم بود. _والا این قبر که کنار قبر عزیز شماست مال خانم منه. دیشب خوابشو دیدم. پرسیدم جات خوبه؟سخت نمیگذره بهت؟ گفت یه کسی هست تو این قبر بقلی هفته به هفته یه آقای نورانی با کلی ملک می آن دیدنش..... از قبل اون مام...)) دوباره چشمانش پر شدند. پی نوشت: 1.کتاب دعای خودم را باز کردم چند صفحه ای آمد که چروک خورده ی اشک بودند.... یادم آمد آن شب از آسمان اشک میبارید نه از چشمان.... قولت که قول است.از بد قولی های خودم خسته شدم. 2.اربعین دارد میرسد اما..... مگر چه می شود؟فقط یک گوشه ی چشم. ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب ارباب دریاب. [ دوشنبه 19 دی1390 ] [ 22:1 ] [ روح الامین ]
[ ]
این داستانک رو چند مدتیه که نوشتم. دیگه داشت خاک میخورد گوشه ی این وب!!! اگه ارزش نقد داشت نقد کنید ممنون می شم. یا حق. ادامه مطلب [ دوشنبه 12 دی1390 ] [ 19:15 ] [ روح الامین ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |